رسمش نبود
رسمش نبود وقت رفتنت غمگین کنی مرا.
هنگام هر نماز
هنگام هر دعا
اسم تو بود بر لبم.
خواستم که روشن شود چشم خیس من
به تور سپید
روی چهره صمیمیت
اما
روبان سیاه
روی قاب عکس تو
سوی دو چشمم را ضعیف کرد.
رسمش نبود
با رخت سپید عروس میشود هر نوگلی
در حجله آرمیده به عشق لبخند میزند.
اما تو با رخت سپید
در حجله گاه قبر
سیلاب اشک به چشم ما نثار کرده ای.
قلبم شکست و به هیچ بوسه ای
ترمیم نمیشود.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 8:43 PM توسط آرمتی
|