رسمش نبود

رسمش نبود وقت رفتنت غمگین کنی مرا.

هنگام هر نماز

هنگام هر دعا

اسم تو بود بر لبم.

خواستم که روشن شود چشم خیس من

به تور سپید

روی چهره صمیمیت

اما

روبان سیاه

روی قاب عکس تو

سوی دو چشمم را ضعیف کرد.

رسمش نبود

با رخت سپید عروس میشود هر نوگلی

در حجله آرمیده به عشق لبخند میزند.

اما تو با رخت سپید

در حجله گاه قبر

سیلاب اشک به چشم ما نثار کرده ای.

قلبم شکست و به هیچ بوسه ای

ترمیم نمیشود.

آن وقتها

یاد آن وقتها که میبدیدمت

آن وقتها

گویی که همین حالاست

که همین تازه رسیده ای از جایی

جایی که در آن

فکر و احساس مثل اینجا نیست

همه حرکت دارند

حتی

تک درختی که سر تپه تنهایی هر انسانی

جاودان بیحرکت

سایه دارد سر تنهایی او

مثل رودی جاریست.

یاد آن وقتها به خیر

به گمانم که به من میگفتی :

سنگ گور تو کجاست؟

یادم آمد که چرا

غصه شام و نهار

دور کردست مرا

از آنجا که تویی.