ذهن وجسم

ما در این مقاله به انتقاد از دوپارگی دکارتی میان ذهن و بدن(جسم) برمیخیزیم این انتقاد استدلالی است در جهت ویرانی این تلقی دوگانه انگار از انسانهائی که در جهان وجود دارند . این ضرورت دارد تا دریابیم انسانها فقط یا اولا وبالذات اذهان اندیشه نامتجسم نیستند بلکه بدنهائی هستند که به جهانی مادی وابسته اند . بنابراین بدنها چیزهائی انتزاعی نیستند بلکه موجوداتی انضمامی در جهانند که از طریق آنها ادراک روی میدهد وذهنیت شکل میگیرد.جهان بنیاد تجربه است .هر ذهنیتی ناظر به جهان است هرگز از آن جدا یا منفک نیست واز "اتحاد ادراک  " تغذیه میشودما از طریق بدن به جهان دست می یابیم نه ازطریق(یاصرفاازطریق) ذهن پس بر خلاف قول مشهور دکارت "می اندیشم پس هستم" وجود اندیشیدن نیست بلکه تجسم است .بواقع هر اندیشمندی متجسم است .اندیشیدن محصول آگاهی است وآگاهی به نوبه خود از ادراکهای بدنی قوام میگیرد.

اینکه بگوئیم انسانها موجوداتی برمدار آگاهی اند این ایراد راداراست که هویت انسان یعنی ذهنیت ما به طور چشمگیری توسط حیث فیزیکی یا بدنهای ماشکل میگیرد. بنا براین انسان موجودی بر مدار ومحوریت بدن وتاثیر آن بر  ادراکی است از جهانی که به تجربه می آید.یا به بیانی باید گفت من احساس (مجموعه حواس )دارم پس هستم.شناخت جهان محصول ادراک انضمامی است (یعنی جمع حواس) نه محصول اندیشه انتزاعی یا کارکردهای یک ذهن یا آگاهی نامتجسم . خلاصه آن که در تجربه ای که از جهان داریم بدن بر ذهن مقدم است . خود ادراک وذهن نیز بدنمند است ادراک  به منزله انتزاعات بدون بدن وجود ندارد بلکه برعکس درون بدنها قرار دارد ادراک فقط در جهان تجربه زیستی روی میدهد . بدن زیستی هم بدنی است که تجربه میکند وهم به تجربه می آیدبدینسان حلقه اتصالش است به جهان تجربه شده خارجی وپدیداری .ما انسانها از مولفه های ذیشعور تشکیل شده ایم اما جنبه های بدنی مان تعین میکنند که چه کسی هستیم . وبر خلاف بعضی فیلسوفان کهاعتقاد دارند آگاهی اساس آن چیزی است که از انسانیت مراد میشود یعنی یک انسان بر مبنای آن هست و بود مینماید باید گفت هر چه در جهان تجربه میکنیم از جهان در می یابیم اساسا محصول بدنهای ما ومحصول اذهان متجسم ماست وگر نه یک ذهن بدون کمک حواس چگونه میتواند محیط پیرامون را دریابد وقتی هیچ ادراکی ندارد.باید گفت بدن ما در جهان به منزله قلب است برای موجود زنده وجلوه مشاهده پذیر را همواره زنده نگه میدارد در آن زندگی میدمد ودرونش را حفظ میکندوباهمراهی آن یک نظام میسازد. ابو علی سینا میگوید ادراک عبارت است از انتقال حقایق خارجی به ذهن ما ودریچه های این انتقال" حواس ظاهری" است وهنگام ادراک حسی حس کننده به محسوس شبیه میشود یعنی قوای حسی صورت (شکل یا تصویر )را از ماده مجرد (جدا یا کسب )میکندوصورت (شکل یا تصویر ) در قوای ادراک باقی میماند این صور(تصاویر)به خزانه خیال مصوره میروند تا در آنجا باعث انفعال حواس باطنی شوند پس بر خلاف دیدگاه فلسفی سنتی که محوریت را به ذهن میدهد فقط ذهن نیست که جهان را ادراک میکند بلکه بدن در چگونگی تجربه فرد از جهان نقش محوری ایفا میکند. جهان مجموعه ای از یک ذهنیت خارجی که متعلق تفکر باشد نیست بلکه بنیاد ادراکات و تجربیات ماست. بدن وذهن وجهان کاملا در هم تنیده اند و برخلاف تاکیدی که تفکر دکارتی دارد جدا شدنی نیست. همین جاست که دوگانگی دکارتی در هم میشکند. از این رو در باب دین نیز این تفکر تسری یافته و اندیشه دکارتی از دین به گونه ای ناقص مینماید وبر خلاف نظریه دکارتی که دین را فقط در ذهن ویک مفهوم ذهنی تلقی میکند باید گفت دین به منزله چیزی که از طریق بدن وبه نحو فیزیکی به تجربه می آید بهتر به انسان منتقل شود میشود وضعف دین که از نادیده گرفتن بدن از تفکر دکارتی حاصل میشود از بین میرود. تا کنون آنانی که به دین از منظری غیر از این  میاندیشیده اند بر ان بوده اند که دین را چیزی تلقی کنند که اولا وبالذات با باورهای فرد سروکار دارد ومعمولا بدن را مانع نیل به آرمانهای روحی دانسته اند . اما هیچ شکی نیست که نه تنها بدن مانع نیل ورسیدن به دین نمیباشد بلکه توفق ادراک رفته رفته در باب تلقی دین به چیزی که از طریق بدن وبه نحو فیزیکی به تجربه می آید بهترو به خوبی میتواند موجبات نیل به آن را برای ما فراهم آورد.