بایزید و جوان بربط زن

گویند بایزید شبی از گورستان می آمد. جوانی از بزرگزادگان بسطام شراب خورده بود و در عالم مستی بربطی (نوعی ساز مثل تار ) میزد .در راه به هم رسیدند بایزید گفت : لاحول و لا قوة الا بالله. جوان در عالم مستی بربط(ساز خود را ) برسرشیخ زد وهردو هم ساز وهم سر شیخ شکست . شیخ بی انکه چیزی بگوید جوان را ترک کرد و به خانه اش رفت. وقتی صبح شد بایزید مقداری پول به اندازه بهای آن ساز و یک ظرف حلوا به خادم خود داد وبه او گفت  : نزد ان جوان برو و به او بگو بایزید عذر میخواهد و میگوید دیشب که آن بربط بر سر من شکستی این سکه ها را بگیر و یک ساز نو بخر و از این حلوا بخور تا غصه سکسته شدن ساز و تلخی خاطره دیشب از دلت برود . خادم نزد آن پسر رفت و سکه و حلوا را به او داد و سخن شیخ را هم نزد جوان بازگو نمود. وقتی آن جوان آن برخورد را از سلطان العارفین بایزید بسطامی دید و از آنجایی که میدانست گناه از جانب او بوده نه بایزید به خود فرو رفت . وقتی به خود آمد شتابان خود را به شیخ رساند و در پای شیخ افتاد و توبه کرد و بسیار گریست . وقتی آوازه در شهر افتاد چند جوان دیگر هم به واسطه این بزرگواری شیخ دست از خمرو فساد برداشته و به برکت اخلاق شیخ در حلقه یاران بایزید در آمده جزو پرهیزگاران شدند.                تذکرة الاولیا – عطار

سعدی در بوستان این در رابطه با این واقعه جنین گوید

یکی بریطی در بغل داشت مست           به شب بر سر پارسایی شکست

چو  روز  آمد آن  نیک مرد   سلیم             بر سنگ دل برد یک مشت سیم

که  دوشینه  معذور  بودی و مست             ترا و مرا  بربط  و  سر شکست

مرا به شد آن زخم و برخاست بیم             ترا به  نخواهد  شد الا  به  سیم

از  آن    دوستان   خدا   بر  سرند              که از خلق  بسیار بر سر  خورند