خسته نیستی از نیامدن؟

بدان

خسته نیستم از فکر آمدن.

زخمی شدم

در جنگ تن

با بستر خالی منتظر

پیر شدم در دام این خیال

که دستهای تو

در بر بگیردم.

خسته نیستی از نیامدن؟

بدان که من

در خانه ام

همان جا کنار راه

پرچین منتظر آن بوسه آن گناه

رهگذر شو بیا.

خسته نیستی از نیامدن؟

مگر راه خسته شود

من منتظرم

دست بکش از این غرورسیاه

بیا٬ به خاطر دلم نیا

بیا

به خاطردلت که شده

رهگذرانه بیا

                              (( آرمتی ))