انسان دنیائی انسان مبنوئی
انسان موجودی است سراپا عقل و به لحاظ همین عقل است که از سایر موجودات متمایز شده ولی عقل ظاهر همه نبروی تعقل ما نیست.
در وجود ما علاوه برعقل ظاهر که عقل جسم ما میباشد عقل دیگری نیز وجود دارد که عقل ماورائی یا عقل باطن است که نمود اندیشه های روح است. از آنجا که بیشتر انسانها با دنیای حسی انس داشته و با مشاهدات عینی خو گرفته اند به جنبه ماورائی عقل خود نیندیشیده ویا کمتر اندیشیده اند ویا آنرا عقل نپنداشتهاند بلکه فقط به عنوان یک احساسباآن برخورد کرده اند از آنجا که احساس عقل ندارد وخود زائیده عقل است پس آن نیروی ماورائی که البته غیر حسی هم است احساس نیست بلکه عقل است که ماورای عقل عینی یا ظاهری است که آن را عقل ماورائی یا عقل باطن مینامیم .
جائی که عقل ظاهری بر پایه مشاهدات به نتیجه میرسد عقل ماورائی خاموش میشود ولی جائی است که عقل بر پایه مشاهدات عینی به نتیجه نمیرسد ولی عقل ماورائی به راحتی میتواند آن را درک کند.
این تقسیم عقل به دو قسمت ظاهری و باطنی بر پایه وجود خود انسان است که از دو قسمت تشکیل شده یکی جسم که خاکی است ووجود عینی دارد و دیگری روح که ماورائی است .
به کمک قدرت بینائی یا شنوائی و دیگر حواس پی به ماهیت اشیا برده وبه کمک عقل آنرا درک میکنیم عقل پیرو خاصیت چشم و نوری که به جسم تابیده میشود هر چیز عینی را به راحتی درک میکند و آنجا که جسم موجود نیست با شرح ماهیت آن عقل تصویر آن را در ذهن ساخته و آن را درک میکند ولی در همان راستا روح هم که جزئی از وجود انسان است به ماهیت چیزی پی میبرد که عقل ظاهر آن را واهی می انگارد در بسیاری از مواقع آن را رویا یا خیال میپنداریم ولی در هر صورت این باورهای ماورائی هستند که دین مارا میسازند زیرا دین از خدائی خبر میدهد که دیده نمیشود ولی از خود نشانه هائی گذاشته عقل ظاهر این نشانه ها را میبیند و عقل باطن به وسیله روح که از جنس دنیای ماورائی است به درک خالق آن نائل می آید ما به هر حال به ماهیت چیزی که غیر عینی است پی برده ایم .
عقل باطنی میتواند به ما دردرک نشانه هائی مثل وحی کمک کند در صورتی که کسب و درک وحی برای عقل ظاهری سخت مشکل است چنانچه بیشتر پیامبران هنگام کسب وحی دوچار مشکل میشدند یا بر وجود منبع وحی شک میکردند ویا عقل ظاهر آنها قدرت تبدیل کردن وحی به کلمه را نداشته اند ودر بعضی مواقع حتی جسم نیز در هنگام نزول وحی دوچار سستی و رخوت میشده و لحظاتی چند پس از کسب وحی نمی توانسته تعادل خود را به دست بیاورد .
پس دنیای ماورائی و پیامهای ماورائی همواره وجود داشته و دارند و مفاهیم آن را با عقل باطنی میتوان به راحتی حس کرد ونیز در بعضی از افراد درک نکردن مفاهیم فراحسی به خاطر عدم پرورش روح دلیلی بر عدم وجود آن مفاهیم نمیشود .
همچنین عدم درک مشهودات باطنی به وسیله عقل ظاهر دلیل بر نبودن آن مفاهیم نمی باشد ونیز همه درکییات باطنی نمیتواند صحت داشته باشد وتمام ادراکات ماورائی باید دارای نشانه هائی باشند مانند مفهوم خدا که به وسیله آنچه خلق کرده و هیچ نیروی انسانی هم نمیتواند آن نشانه ها را دگرگون کند پس عقل ماورائی به درک خالق آن نائل می آید و نیز وجود دنیائی مینوئی که در کتاب های آسمانی وعده داده شده به وسیله عقل ظاهر جای تردید دارد ولی از دید عقل باطنی وقتی خالقی ناپیدا وازلی انسانی خلق میکند که دو جنبه دارد که یکی جسمی و دیدنی است ودیگری روح است که ماورائی و نادیدنی است پس دنیائی هم برای روح که دیده نمیشود باید وجود داشته باشد همان گونه که خداوند برای جسم دنیائی جسمی آفرید پس برلی روح هم دنیائی ماورائی و غیر جسمی آفریده است وباید توجه داشت که در هر صورت عقول ما باید هر کدام به صورت مشترک در مورد مسائل ماورائی به ارائه دلیل بپردازند زیرا در غیر این صورت با رشد غیر طبیعی خرافات و تخیلات در محدوده های فرا حسی مثل وحی و درک فرشته میشویم و این به دلیل آنستکه عقول ما هر یک دست در کار دنیای خودش را دارد و ما نمیتوانیم به درک واحدی از یک چیز دست پیدا کنیم .
درک واحد هنگامی حاصل میشود که ما بتوانیم یک حقیقت ماورائی را با عقل ظاهر درک نمائیم و یک واقعییت عینی را با عقل ماورائی کسب نمائیم.
نوشته :عماد شادمانی