یادی از زنده یاد صدای بیدار احمد شاملو

اکنون از آن روز که چشم از این جهان روسپی چشم فروبست۹ سال میگذرد او رفت و از بار گران تن رها شد ولی هر بار با لبی خسته یا عاشق ویا عاصی از زمانه که شعر های اورا زمزمه میکند زنده میشود و در طنین آهنگ شعرهایش به رقص در میاید  او سراینده شعرهایی بود که از هر قشری میتوانست با آن رابطه پیدا کند در ترانه ها به اوج برسد و یا در محافل شعارگونه تکرار شود و حتی در کوچه های تاریک و باریک قدیمی بر لبان مردی که دارد به پت پت شمع رو به مرگش مینگرد .

کوچه ها باریکن

دکونا بسته اس

خونه ها تاریکن

طاقا شکسته اس

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده میبرن کوچه به کوچه

نگاه کن مرده ها به مرده نمیرن

حتی به شمع جون سپرده نمیرن

شکل فانوسی ان

که اگه خاموشه

واسه نفت نیز هنوز

یه عالم نفت توشه

شاملو رفت واز نسل او کنون کسی نمانده ولی هنوز

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را میپویند مبادا شعله ای درآن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین روزگار غریبی است

وعشق را کنار تیرک راه اهن تازیانه میزنند

وهنوز  عشق زیر ضربات تازیانه است و هنوز دل ها را میپویند و هنوز مرده میبرن کوچه به کوچه و هنوز هم طاقا شکسته اس وهنوز...  

اندر حالات عشق

همه موجودات چه جسمانی وچه روحانی طالب کمالند وهیچ کس نیست که در او میل و علاقه ای به جمال و زیبائی نباشد پس چون درست اندیشه کنیم خواهیم دید همه طالب حسن و زیبائی اند ومیکوشند که به آن برسند وبه حسن وزیبائی ونیکوئی دشوار میتوان رسید زیرا که واصل شدن و رسیدن به حسن وزیبائی ممکن نمیشود الا به واسطه عشق . حالا که عشق تنها راه رسیدن به حسن وزیبائی و نیکوئی وکمال است باید جهد کنیم تا مستعد برای عاشق شدن شویم . عاشق شدن آسان نیست درد و غم و اشک و بد نامی و بی دینی و پریشانی و نرسیدن همه از عشق است . وقتی خودتان را تسلیم عشق میکنید و برای رسیدن به معشوق و وصال دل به عشق میسپارید جهد کردن آغاز میشود در راه رسیدن به منزل دوست گزندها میبینی اما وقتی میرسیم دو چیز در انتظار است یکی نیکوئی به همهان صورت که میخواستی و دوم زیبائی ولی زیبائی امیخته با مکر در این وقت چیزی میبینی که انتظار نداشتی ؟با خود میاندیشی که طالب عشق جهد کرده عاشق شده ولی در خانه معشوق  فریب بود و او زیبائی و جمال را دستاویز قرار داده وازعاشق به عنوان وسیله ای برای رسیدن به خواسته هایش استفاده کرده ولی عاشق در راهی که رفته جز صداقت چیزی نثار نکرده و خسرانی در او نیست او در راه طلب همان کرده که هر عاشق دیگری میکند . در عشق دو وجه منظور است یکی عاشق است که پیوسته میرود و دیگری معشوق است که عاشق را میکشاند . اگر عاشق معشوق را به شوره زار یا سبزه زار بکشاند گناه عاشق چیست؟ به عاشق هم نمیتوان گفت که چشمهایت را بگشا چون عاشق کور است پس عاشق عاشق است ولی معشوق معشوق نبوده واین خاصیت معشوق است . معشوق قهار و جبار و کبریائی است و اوست که باید بپسندد و برگزیند و برکشد و چنانکه گوئی عاشق هیچ است و عشقش جز عنایت معشوق که همچون خدای اوست نیست . بنابراین معشوق مقدم است و عاشق تابع و زیر دست و دل و دینش دست معشوق است زیرا وقتی عشق آمد عقل دور اندیش جارا برای حریفی نیرومندتر از خودش خالی میکند . البته همیشه رسم عاشق و معشوقی آنچه در این گفتار آمده نیست و چه بسا عاشق و معشوق به هم میرسند و معشوق بی وفایی نمیکند ولی آنچه در همه عاشق و معشوق ها مشترک است این است که عاشق در حال عاشقی کارش به رسوائی می کشد پریدگی رنگ و طپش قلب و باران اشک راز عاشق را فاش میکند عاشق اندرز پذیر نیست و گوش به پند کسی نمیدهد وراه کوی عافیت را نمیشناسد و فرق دیگر آنکه میل معشوقان نهانی است و میل عاشق آشکارا و با ناله و فریاد همراه است معشوقان همواره ناز الود و جفا پیشه و ستمکارند و ائین بیوفائی را نیک میشناسند البته این داستان مثل شعله است که عاشق را میسوزاند  و این شراره عشق است و این آتش است

 

ابوعلی سینا و دلگفته هایش

مطلب زیر مقدمه (شکایت ) ابوعلی سیناست از این جهان بی بنیاد و انسانهای پیرامون که در ابتدای رساله الطیر آورده من بی هیچ کم و کاستی آن را نوشتم تا شما از آن چه دریابید

هیچ یک از برادران مرا آنقدر شنوایی هست که من بتوانم بخشی از اندوهم را با اوبگویم ؟شاید که همدردی او بخشی از دردهای مرا بکاهد . به راستی که دوست میتواند سینه برادرش را از غم بپالاید اگر که به هنگام سختی یکرنگیش را نیالاید . اما چنین دوست آزموده ای کجا میتوان یافت ؟آنگاه که دوستی (چون کار )بازرگانی گردید. دوست به دوستش  هنگامی روی می اورد که هدفی در میان باشد وبه وقت بی نیازی بدان پشت میکند .از یار کسی دیداری نمیکند مگر که بیماری رخ داده باشد واز دوست یادی نمیشود مگر که غرضی به یاد آمده باشد . خدایا (همه چناند)مگر برادرانی که خویشاوندی خدایی آنان را گرد هم آورده باشد و نزدیکی آسمانی میانشان پیوند زده باشد اینان کسانی هستند که زنگار تردید از نهان خانه دل زدوده اند و به ندای سروش خداوندی جمع شده اند

سخن

امروز تو به دیروز مبدل میشوی اما ممکن است فردای تو امروز نشود

                                                                                          ادیسون

ذهن وجسم (دوپارگی نظریه دکارتی)

ذهن وجسم

ما در این مقاله به انتقاد از دوپارگی دکارتی میان ذهن و بدن(جسم) برمیخیزیم این انتقاد استدلالی است در جهت ویرانی این تلقی دوگانه انگار از انسانهائی که در جهان وجود دارند . این ضرورت دارد تا دریابیم انسانها فقط یا اولا وبالذات اذهان اندیشه نامتجسم نیستند بلکه بدنهائی هستند که به جهانی مادی وابسته اند . بنابراین بدنها چیزهائی انتزاعی نیستند بلکه موجوداتی انضمامی در جهانند که از طریق آنها ادراک روی میدهد وذهنیت شکل میگیرد.جهان بنیاد تجربه است .هر ذهنیتی ناظر به جهان است هرگز از آن جدا یا منفک نیست واز "اتحاد ادراک  " تغذیه میشودما از طریق بدن به جهان دست می یابیم نه ازطریق(یاصرفاازطریق) ذهن پس بر خلاف قول مشهور دکارت "می اندیشم پس هستم" وجود اندیشیدن نیست بلکه تجسم است .بواقع هر اندیشمندی متجسم است .اندیشیدن محصول آگاهی است وآگاهی به نوبه خود از ادراکهای بدنی قوام میگیرد.

اینکه بگوئیم انسانها موجوداتی برمدار آگاهی اند این ایراد راداراست که هویت انسان یعنی ذهنیت ما به طور چشمگیری توسط حیث فیزیکی یا بدنهای ماشکل میگیرد. بنا براین انسان موجودی بر مدار ومحوریت بدن وتاثیر آن بر  ادراکی است از جهانی که به تجربه می آید.یا به بیانی باید گفت من احساس (مجموعه حواس )دارم پس هستم.شناخت جهان محصول ادراک انضمامی است (یعنی جمع حواس) نه محصول اندیشه انتزاعی یا کارکردهای یک ذهن یا آگاهی نامتجسم . خلاصه آن که در تجربه ای که از جهان داریم بدن بر ذهن مقدم است . خود ادراک وذهن نیز بدنمند است ادراک  به منزله انتزاعات بدون بدن وجود ندارد بلکه برعکس درون بدنها قرار دارد ادراک فقط در جهان تجربه زیستی روی میدهد . بدن زیستی هم بدنی است که تجربه میکند وهم به تجربه می آیدبدینسان حلقه اتصالش است به جهان تجربه شده خارجی وپدیداری .ما انسانها از مولفه های ذیشعور تشکیل شده ایم اما جنبه های بدنی مان تعین میکنند که چه کسی هستیم . وبر خلاف بعضی فیلسوفان کهاعتقاد دارند آگاهی اساس آن چیزی است که از انسانیت مراد میشود یعنی یک انسان بر مبنای آن هست و بود مینماید باید گفت هر چه در جهان تجربه میکنیم از جهان در می یابیم اساسا محصول بدنهای ما ومحصول اذهان متجسم ماست وگر نه یک ذهن بدون کمک حواس چگونه میتواند محیط پیرامون را دریابد وقتی هیچ ادراکی ندارد.باید گفت بدن ما در جهان به منزله قلب است برای موجود زنده وجلوه مشاهده پذیر را همواره زنده نگه میدارد در آن زندگی میدمد ودرونش را حفظ میکندوباهمراهی آن یک نظام میسازد. ابو علی سینا میگوید ادراک عبارت است از انتقال حقایق خارجی به ذهن ما ودریچه های این انتقال" حواس ظاهری" است وهنگام ادراک حسی حس کننده به محسوس شبیه میشود یعنی قوای حسی صورت (شکل یا تصویر )را از ماده مجرد (جدا یا کسب )میکندوصورت (شکل یا تصویر ) در قوای ادراک باقی میماند این صور(تصاویر)به خزانه خیال مصوره میروند تا در آنجا باعث انفعال حواس باطنی شوند پس بر خلاف دیدگاه فلسفی سنتی که محوریت را به ذهن میدهد فقط ذهن نیست که جهان را ادراک میکند بلکه بدن در چگونگی تجربه فرد از جهان نقش محوری ایفا میکند. جهان مجموعه ای از یک ذهنیت خارجی که متعلق تفکر باشد نیست بلکه بنیاد ادراکات و تجربیات ماست. بدن وذهن وجهان کاملا در هم تنیده اند و برخلاف تاکیدی که تفکر دکارتی دارد جدا شدنی نیست. همین جاست که دوگانگی دکارتی در هم میشکند. از این رو در باب دین نیز این تفکر تسری یافته و اندیشه دکارتی از دین به گونه ای ناقص مینماید وبر خلاف نظریه دکارتی که دین را فقط در ذهن ویک مفهوم ذهنی تلقی میکند باید گفت دین به منزله چیزی که از طریق بدن وبه نحو فیزیکی به تجربه می آید بهتر به انسان منتقل شود میشود وضعف دین که از نادیده گرفتن بدن از تفکر دکارتی حاصل میشود از بین میرود. تا کنون آنانی که به دین از منظری غیر از این  میاندیشیده اند بر ان بوده اند که دین را چیزی تلقی کنند که اولا وبالذات با باورهای فرد سروکار دارد ومعمولا بدن را مانع نیل به آرمانهای روحی دانسته اند . اما هیچ شکی نیست که نه تنها بدن مانع نیل ورسیدن به دین نمیباشد بلکه توفق ادراک رفته رفته در باب تلقی دین به چیزی که از طریق بدن وبه نحو فیزیکی به تجربه می آید بهترو به خوبی میتواند موجبات نیل به آن را برای ما فراهم آورد.

وحدت وجود در قرآن از منظر صوفیه

آیاقران مبنائی برای هرنوع وحدت وجود ارائه میدهد ؟

قرآن روی همرفته فقط جنبه دینی دارد .خدای خالق ازمخلوق خود متمایز است .گیتی وخلقت وجودی است عینی که از وجود خدا جدا وبا آن متفاوت است .خلقت وهم یاخیال یانمایشی بی سبب نیست خلقت واقئیتی جدی است که از هیچ یا نیستی پدید آمده این وجود ممکن ارتباطش با خدا فقط ازآن جهت است که به قدرت وی دوباره به هیچ یا نیستی بدل میشود .اما تاریخ عقاید مذهبی نشان میدهد که به این عقیده ساده نمیتوان بسنده کرد .یکتا پرستی درخلال گسترش خود به تدریج به این حقیقت رسید که چون هروجودی منشاش خداست همه در خدا وجود دارند واز آنجا که وجود(خدا) واقعی است پس این وجود چیزی جز خود خدا نتواند بود .

بدیهی است که یکتا پرستی قران به حکم این ضرورت منطقی ودرونی به نوعی وحدت وجود میانجامد وآیات بسیاری در جای جای قران بر این نکته گواهند وما با مطالعه تفسیراین ایات به این تحول تدریجی پی توانیم برد.به قول عبد الجلیل همه اصول اساسی تصوف در قران هست.البته به گفته وی این اصول هر اندازه بخواهید با مسیحیت ویهودیت وحکمت گنوسی مشابهت دارند .اما قرانی اند واز مضامینی که در قران هست مشتق شده اند. حتی رویت خداوند که به ظاهر اصلی از آن نوافلاطونی تر نیست بدین معنی که ذات حق چون اشعه نور یا شمس بر سراسر جهان میتابد ریشه در قران دارد –خداوند نور آسمانها وزمین است - . خدای متعال که در آغاز جدا از افریدگانش ایستاده بود وآنرا اداره وحمایت میکرد وبر آن آگاهی داشت نزدیکتر ونزدیکتر می آید به بشر از حبل وریدش(رگ گردن ) نزدیکتر میشود(" سوره ق آیه16 "  وبتحقیق آفریدیم انسانرا ومیدانیم آنچه را وسوسه میکند به ان نفسش وما نزدیکتریم به او ازرگ گردن) وبا برخی ا ز اعمال وی اتخاذ هویت میکند(سوره انفال آیه 18 پس نکشتید آنانرا ولیکن خدا کشت ایشان را ونینداختی تو چون انداختی مشتی خاک ولیکن خدا انداخت وتا نعمت دهد مومنان را از خودنعمتی خوب...) آنگاه بی آنکه جهتی معین داشته باشد به درون نور اسمانها وزمین میخلد – زیرا اوتمام جهات  را دربردارد –(سوره نورآیه 35:وهمانا خداوند نور آسمانها وزمین است ) سرانجام به ذات مطلق میرسد که هم آغاز است وهم پایان وهم بیرون است وهم درون (سوره حدید ایه 3 اوست اول وآخر وظاهر وباطن واو به همه چیز داناست )در این مرحله همه چیز فانی است وتنها وجود خدای ذوالجلال والرحمن باقی با توجه به این  آیات : بقره آیه115ولله المشرق... ومرخداراست مشرق ومغرب پس هرکجا روی آورید پس آنجا وجه (صورت وجود) خداست ویا سوره انفال آیه 24 ای کسانیکه ایمان آوردید اجابت کنید خدا ورسول اورا چون بخواند شما را برای آنچه زنده کند شمارا وبدانید که خدا حائل میشود میان مرد ودل او وبدرستیکه به سوی او محشور میشوید " دیگر هیچ کس نباید تعجب کند از اینکه ببیند نظریه وحدت وجود که به منزله مدار اصلی همه طرق معنوی ادیان آسیایی است در تصوف اسلامی هم دارای همین منزلت میباشد .از این لحاظ چنانکه انتظار میرود برخی از کاملترین تعبیرات نظریه وحدت وجود که در عین حال از ایجاز برخوردار است در قرآن یافت میشود .

منبع : عشق صوفیانه –جلال ستاری                                                                                         

مرگ وآخرت

مرگ و آخرت

عمومی ترین رنج بشر مرگ است.مرگ روانهای آدمیان را وا میدارد جهان گیتی را ترک گویند و برای مدتی به مرحله مینوی ناقص (دوزخ)باز گردند.

به عقیده زردشت همین که روان از تن جدا میشود در باره آنچه در زندگیش درراه نیکی انجام داده است داوری میشود ونیز زردشت به پیروانش آموخت که همه از جمله زنان ومردان وخدمتکاران واربابان در دنیای مینویی میتوانند برای رسیدن به بهشت کوشا باشند زیرا زردشت میگفت: بر روی پل جدا کننده ( چینود- دراوستا ) یا پل صراط قاضی اخلاق قضاوت میکند و قدرت شخص یا نثارها وقربانیهای اوبرای ایزدان ملاک نمیباشد بلکه اهوره مزدا بر دستاورد های اخلاقی اش حساب میکند. نیکی وبدی های او در جهان گیتی در دنیای مینویی در روز باز پسین حساب میشود

درزبان زردشت- اوستا - (میثره )در جایگاه داوری نشسته و (سرئوشه و رشنو) که -ترازوی عدالت -را در دست دارند در کنار اویند این جا پندار گفتار و کردار روان رامیسنجند و نیکیها را در کفه ای و بدی ها را در کفه ای دیگر مینهند اگر کفه نیکی سنگینتر باشد روان را شایسته بهشت میدانند و دوشیزهای زیبا که تشخیص وجدان فرد -دئنا - است اورا رهنمون میشود تا از پل بگذرد و به سوی عالم بالا رود ولی اگر کفه بدی پایین رود پل چونان لبه تیغ تنگ میشود و عجوزه ای نفرت انگیز به دیدار روان که میکوشد از پل عبور کند میاید و روان را در دستانش میگیرد و با او در دوزخ یا(( سرای زشت ترین اندیشه - یسن32بند13 )) می افتد یعنی بدان جایی که روان بد کار (( مدتی طولانی تاریکی خورش بد و ناله محنت-یسن31بند 20))را تحمل خواهد کرد.

بدین ترتیب زردشت نخستین کسی بود که آموزه های داوری درباره افراد وجود بهشت و دوزخ و رستاخیز و تن پسین و داوری فرجامین همگانی و زندگی جاوید برای روان وتن نو پیوسته را به مردمان آموخت.

خواب و بیداری

وقت بیداری خودم را به خواب زدم

وقت رفتن دلم را به آب زدم

مشت در جیب فرو بردم

ولی فریاد زدم

چشم گشودم

مراشلاق زدند

سوگنامه

سوگنامه

در سوگ نازنین مهربان سپیده عزیزم که همه شادی بود و مهربانی ولی در روز اول نوروز در سانحه تصادف اتومبیل جان به جان آفرین تسلیم کردوبرای اولین بار غم واندوه در دل ما نشاند ودر بیست ودومین بهار عمر خویش ما را ترک کرد. نوشته زیر سوگنامه ای است که در رسای آن نازنین  نوشته ام:

تو چه دانی که پس این همه اشک

چه جنونی وچه دردی وغمی است

خاطرات تو که پر عصمت وناز

یادم افتد چه عذاب وستمی است

دردم ای کاش همین بود ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از خودم دورم و هر لحظه غمم

ناز من سپیده ام

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

دختر عمه مهربانم که جز شادی از او ندیده بودیم به دیدار خالق خود رفت وما ماندیم و حسرت دیدن روی زیبای او وبینصیب ماندیم از لطف و صفای او زبان از وصف زیبایی او عاجز است هم زیبایی صورت هم زیبایی صیرت .

(قطعه شعری که سروده ام  الهامی است از سروده ای از اخوان ثالث )

نوروز

سال نو مبارک

مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۲۳فوریه ۲۰۱۰خود۲۱مارس را به عنوان روز جهانی عید نوروز با ریشه ایرانی که قدمتی بیش از ۳هزار سال دارد وامروز بیش از ۳۰۰میلیون نفر آن را جشن میگیرند به رسمیت شناخت وآن را در تقویم خود جای داد

این افتخاری است برای فرهنگ غنی ایرانی که با همت مردان نیک ایرانی فعال در حوزه فرهنگ چه در ایران وچه در خارج از ایران به دست آمده واز این بابت مراسمی در کتابخانه توماس جفرسون در کنگره ملی آمریکا در واشنگتن با حضور شخصیت های برجسته ایرانی وخارجی برگزار شد وبا سخنرانی در باب نوروز واجرای مراسم نوروز وبرگزاری مراسمی در حاشیه این نشست که به معرفی موسیقی اصیل ایرانی وموسیقی تلفیقی کهن و مدرن میپرداخت پایان یافت

این موفقیت فرهنگی وسال نو را به همه ایرانیان وتمام کسانی که با نوروز به استقبال سال نو میروند تبریک میگویم